کدخبر: 1372

گفت و گو دلخراش با کارتن خواب های تهران + فیلم جنجالی

انتهای اتوبان امام علی ورودی جاده معدن، بیابانی است که خوابگاه گروهی دیگر از معتادان متجاهر است. میان خاکروبه های کوه های خشکی که برای تولید ماسه کوبیده می شوند، روزگار طرد شدگان می گذرد.

چرا آنها را طرد شده می نامیم؟ این افراد در بیرون مرز استان تهران زندگی می کنند. در میان خاکریزهای سنگ و ماسه ای پنهان شده اند که تنها محل تردد خودروهای سنگین معدن و ماسه کوب است. هیچ اثری از زندگی شهری نیست. نه انشعاب آب یا برقی، نه جاده ای آسفالت یا حتی خانه ای مسکونی. آنجا قانونی وجود ندارد تا جایی که  معتادان می گویند مورد اخاذی دزدان قرار می گیرند. البته آن دزدها هم از میان خودشان هستند. جز آنها فقط رانندگان ماشین های حمل ماسه از آنجا عبور می کنند. هیچ خبری از دکه های بهزیستی نیست تا به آنها سرنگ یا دارو بدهد.

تنها بیابان و کوه های خرد وجود دارد. این افراد دورترین جای شهر را برای سکونت انتخاب کرده اند. آنطور که از سخنان آنها استنباط می شد، این معتادان آمیختگی بیشتری با جرائم خشن دارند. اکثرا چاقو را از خود دور نمی کنند. تذکر می دهند که اینجا جای خطرناکی است. جای آدم هایی نیست که لباس تمیز تن دارند. هر کسی که شب یا غروب به اینجا بیاید، مورد خشونت، سرقت یا ... قرار می گیرد. وقتی در جستجوی آنها بودیم، نگهبان ورودی جاده معدن گفت، مراقب باشید، بیابان است و هراتفاقی بیافتد بر عهده خودتان است. این گروه از معتادان متجاهر در بیابانی زندگی می کنند که همه چیز با خودشان است. چه کسانی آنجا زندگی می کنند؟

پدرش را اعدام و مادرش در خیابان خودکشی کرد

یکی از آنها پسر 24 ساله ای بود که دست، پا و گوش او جای خورده شده ی زخم داشت. خیلی جوان بود اما به نظر می رسید خیلی از دیگران در چاه فرو رفته تر باشد. از دوستانش که 35 یا 60 سال سن داشتند و 20 یا 30 سال درگیر اعتیاد بودند شکسته تر بود. از او پرسیدیم که چند سال است با اعتیاد درگیر است. گفت از نه سالگی.

او یک جوان 24 ساله بود که 15 سال اعتیاد داشت. معتقد بود جامعه مقصر است که او معتاد شده است. او جامعه را بانی این می دانست که در خیابان می خوابد. البته دور از منطق هم صحبت نمی کرد. نه سالگی که پدر او را اعدام کردند، او و مادرش در خیابان می خوابیدند. هر دوی آنها درگیر مواد بودند. علت اعتیاد او خانواده اش بودند. در همان سن و سال و با میراث خانواده اش، یعنی اعتیاد در همانجایی که خانواده اش او را رشد داده اند، یعنی خیابان، تنها ماند. زیرا مادرش در مقابل او خودکشی کرده بود. از او پرسیدیم می توانستی سرنوشت دیگری را برای خود تصور کنی؟ گفت چه سرنوشتی مثلا، فهمیدم نتوانسته است. او مدعی است که « من با پدر و مادرم مواد مصرف می کردم. پدرم را با مواد زیاد گرفتند و اعدام کردند. ایرادی ندارد که او را اعدام کردند. مواد می فروخت. اما چرا دولت خانه و زندگی ما را گرفت؟ فکر نکرد که ما در خیابان آواره می شویم. من و مادرم در دروازه غار کارتون خواب شدیم. چهارسال کارتون خوابی کردیم تا یک روز مادرم خودکشی کرد. » او سیزده ساله بود که در خیابان تنها ماند.

در زندان معتاد شدم. 14 سال بخاطر قتل

یکی دیگر از آنها پیرمردی است که 64 سال سن دارد. سی سال است که درگیر مواد است. نسبت به دیگران آراسته تر است. برای یک قتل 14 سال به زندان افتاد. مدعی است که دفاع از خود بوده است. از زندان درگیر اعتیاد شده است. الآن بیش و کم سی سال است که در خیابان می خوابد. او راننده ماشین سنگین بود. بعد از زندان کسی به او کار نداد. اکنون نه شناسنامه و کارت ملی دارد و نه مدارک مهارت رانندگی اش را دارد. هیچ هویتی از خود ندارد که بتواند به سر کار برود. از راه زباله گردی هزینه مواد را تامین می کند. او از سرمای منطقه ای می گوید که در آن با بی خانمانی زندگی می کند. تعریف می کند که در همین بیابان صبح بیدار شد و دید دوستش مرده است. او از سرما مرده بود. می گوید دیگر جایی برای او جز این جمع نیست. هیچ کس نمی تواند او را تحمل کند مگر همین حلقه ای که از معتادان جمع شده است. چند بار برای ترک او را برده اند. هر بار حدود یکسال او را نگه داشته اند. می گوید زندگی کارتون خوابی بدون مواد نمی شود. همین مواد است که او را در برابر سرما نگه می دارد. می گوید « امروز زندگی من این است. یک روز سیر هستم و یک روز گرسنه هستم. هر جا برای کار می روم، وقتی می فهمند معتاد هستم، ردم می کنند».

سرد که شود کوه خواب ها زوزه می کشند

یکی از آنها مردی 35 ساله است. 20 سال از زمانی که مصرف مواد را آغاز کرده می گذرد. مدعی است که زن و بچه دارد. راغب نبود در باره آنها صحبت کند. او هیچ دلیلی برای فاصله گرفتن از این نوع زندگی ( یعنی اعتیاد ) ندارد. او هم در این مخروبه ها می خوابد. صحبت درباره زن و همسرش را ادامه نمی دهد. گویا راغب نیست در باره آنها صحبت کند. از او می پرسم فصل سرما نزدیک است. کسانی که اینجا می خوابند کجا پناه می گیرند. می گوید هیچ کجا، در سرما زوزه می کشند. کجا را دارند که بروند. مدعی بود که کارگری می کند. می گوید که شب ها بین تخته سنگ ها می خوابند. یک درز بزرگ بین تخته سنگها را با یک پارچه یا چادر می پوشانند تا در برابر سرما حفاظتشان کند. شب اینجا پر از معتادان می شود. معتادانی که هر کاری برای تامین مواد خود می کنند. دزدی، کار، زباله گردی، زورگیری. فرقی برای آنها ندارد که هزینه مواد خود را از کجا بدست بیاورند.

چرا پلیس ما را کتک می زند؟

ویژگی عمده جاده معدن انزوای آن از شهر است. اما درددل های آنها مشابه تمام معتادان متجاهر است. آنها از رفتار غیراستاندارد پلیس می گویند. می گویند چرا گشت پلیس باید آنها را بدون ارتکاب جرم دستگیر کند. چرا آنها باید به خاطر مظنون بودن به کمپ اجباری فرستاده شوند. آنها می گویند که پلیس آنها را به چشم مجرم می بیند. چه جرمی کرده باشند چه جرمی نکرده باشند. برخی از آنها مدعی هستند که برای هزینه اعتیادشان کار می کنند. زباله جمع می کنند و می فروشند یا کارگری می کنند. آنها مدعی هستند که پلیس به محض دیدن، آنها  را دستگیر می کند. مدعی هستند که این کار با ضرب و شتم و بدون رعایت کرامت انسانی انجام می گیرد. آنها هم می گویند که اعتیاد با کمپ اجباری درمان نمی شود. لازم است ارگان هایی که با اعتیاد درگیر هستند، این موضوع را که اعتیاد جرم است یا بیماری بازبینی کنند. اگر این افراد بیمار تلقی می شوند، باید از آنها حمایت کرد. موضوع مهم برای آنها (چنان که خودشان می گویند) کار و محلی برای زندگی است. اگر اعتیاد یک بیماری است، یک بیمار حق زندگی و فعالیت اجتماعی دارد. اما آنهایی که در جاده معدن مطرود باقی مانده اند، از این امکانات محروم هستند. درست مانند تمام معتادان شهر تهران.

آمار اعتیاد از حدی می گذرد که دولت و جامعه در مقابله با آنها شکست می خورد

تلقی اعتیاد به عنوان یک بیماری به نفع جامعه است. اطلاق بیماری برای اعتیاد هم یک واقعیت است و هم یک ناچاری. وقتی آمار اعتیاد از حدی می گذرد که دولت و جامعه در مقابله با آنها شکست می خورد، شیوع آن مانند هر پدیده دیگری مدنظر قرار می گیرد. این شیوع نشان دهنده یک خلا و نیاز واقعی و یک راه حل کاذب یعنی مواد است. اگر دولت ها نتوانند راه جایگزینی برای این راه حل کاذب پیدا کنند، اعتیاد مانند هر بیماری واگیردار دیگری سرایت می کند و شایع می شود. این خاصیت روانی و سرایت شدید آن است که اعتیاد را به بیماری بدل می کند. هیچ راهی برای جنگ با اعتیاد نیست. معتادان انسان های ضعیفی هستند که در جنگ بقا پیروز می شوند. دولتمردان باید حقیقت جمعیت معتادان را قبول کنند و برای درمان آن کاری انجام دهند. جنگ با انسان هایی که می توانند زن ، بچه، زندگی و شهر را رها کنند، منتج به پیروزی نیست. این افراد به صرف اعتیاد مجرم نیستند. نوع نگرش دولتمردان از آنها مجرم می سازد. آنها مجرم می شوند چون بیماری آنها انگ است. اعتیاد هرگز مانند سرطان تلقی نشده است اما همین انگ آنها را به توموری در تمدن تبدیل می کند. جامعه ای که به جمعیت خودش اضافه می کند و نمی تواند موافق اصول شهری و متمدنانه رفتار کند. اهالی معتاد جاده معدن، کسانی که در جدار کوه ها می خوابند، کسانی که مطرود شهر هستند، تنها تعدادی از سلول های یاغی یا سرطانی شهر یا استان تهران هستند.

معتادان متجاهر سارق ، متولد دهه 70و  80 هستند

یکی از معتادان جاده معدن معتقد است که معتادان قدیمی کمتر مرتکب جرم می شوند. او می گوید « آنطور که من می بینیم عمده دزدی ها کار معتادانی است که متولد دهه 70 یا 80 هستند. کسانی که تعداد آنها کم نیست. کسانی که یکراست وارد مصرف هروئین یا شیشه می شوند. افرادی که زندگی خوبی داشتند ولی به اعتیاد کشیده شدند ». نگاه پلیسی به اعتیاد اولین تجربه ما با معتادان بود. شکست هایی که در این رویکرد داشتیم ما را به سمت بینش متفاوت به اعتیاد کشاند. البته نقد به نگاه اعتیاد، تنها نقد به دولت نیست. جامعه نیز باید بپذیرد که طرد و نادیده گرفتن معتادان تنها ابعاد این فاجعه اجتماعی را بسیط می کند. وگرنه باید بپذیرد که فاجعه اعتیاد بزرگ و بزرگ تر شود، بسن آن کم و کمتر شود، آسیب های ناشی از آن گسترده و گسترده تر شود. شاید نادیده ماندن اهالی معتاد جاده معدن، برجسته ترین ویژگی آنها باشد. شاید لازم باشد که مسئولینی که از این منطقه می گذرند، نگاهی به وضعیت این افراد داشته باشند. افرادی طردشده و بیمار که طبق اظهاراتشان، جز با نیروهای انتظامی درگیری نداشتند. نادیده ماندن آسیب های اجتماعی در قلب یک کشور یا پایتخت آن نیز یک فاجعه است، مانند اعتیاد.

ارسال نظر:

پربازدیدترین ها